karina
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم منم دلبسته اين خاک، من فرزند آریا ام
در دوردست خودم تنها نشسته ام. نوسان ها خاک شد و خاک از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت. اوج خودم را گم کرده ام.
کنار مشتی خاک
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت
0:39 قبل از ظهر توسط ف0ق| |



