تبليغاتX
karina

karina

من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم منم دلبسته اين خاک، من فرزند آریا ام

اي گياه سبز
اي مظهر رويش
زیستن را آغاز کرده اي,
و بسوي بيکران راهي
که آينده و پايان آن را ميداني
ميروي.
ميروي!
بي آنکه هيچگاه زیستن را از ياد بري.
اما, من!
من چگونه آغاز کنم زیستن را؟!
که در ابتدا و اوان زیستنهايم که
با تبري مواجه گشته ام که برق لبه هاي تيز آن
اميد زیستن و شکوفائي را در من مي براند.

به پايان راهم ميانديشم بي آنکه حتي بدانم
آيا اين راه را پاياني هست يا......
نميدانم.
به اميد فرداها, چشمانم را بر هم ميگذارم.
چشمانم را ميبندم و در روياهايم رسيدن را ميبينم
نه به او که به حبابي بزرگ.
به حبابي همرنگ سياهي شبم.
نميدانم
شايد خواب باشد
شايد خواب ميبينم.
شايد خوابم هشدار تحققي باشد
در جهان بيداريم.
اما ميگويند:
" خواب عاشق هميشه چپ است."

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط ف0ق| |
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که ايندردهی باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهی نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر ین گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت دردمیافزید.یا روزی به اسرار ین اتفاقات ماوراء طبيعی ، ین انعکاس سیهء روح که در حالت یماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط ف0ق| |