karina
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم منم دلبسته اين خاک، من فرزند آریا ام
به نام حق به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان بهار مردميها دي شد زمان مهرباني طي شد آه از اين دم سرديها، خدايا نه اميدي در دل من، كه گشايد مشكل من نه فروغ روي مهي، كه فروزد محفل من نه همزبان درد آگاهي، كه نالهاي خرد با آهي داد از اين بيدرديها، خدايا بوی نرگس را دوست دارم حتی خشک شده لای کتاب را !!! شب در چشمان من است همينكه مي دانم گوشه اي از اين دنيا ، يك نفر با يك قلب منزه و مملو از خوبي ، گاهي به من مي انديشد . براي من كافي ست . ناله را در كوه سر ميكنم بي پاسخ است ................
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها
...
چشمان من
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم
همينكه مي دانم حرف هايي هست و كلماتي . . . كه سكوت اين انتظار شيرين را خواهد
شكست .
براي من كافي ست .




