تبليغاتX
karina

karina

من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم منم دلبسته اين خاک، من فرزند آریا ام

لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد.
لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد.
مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند.
بيا با جاده پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم.
چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.

               

 

نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط ف0ق| |
                          

                             

نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط ف0ق| |
             

من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط ف0ق| |