karina
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم منم دلبسته اين خاک، من فرزند آریا ام
ای ساربان! ... ای کاروان! ... لیلای من کجا می بری با بردن... لیلای من... جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟ ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟ در بستن... پیمان ما... تنها گواه ما شد خدا تا این جهان... بر پا بود... این عشق ما بماند به جا ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری ؟ تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا... محبت دلها... به دل ها بماند به سان دل ما که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمی دانی پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری ؟ ... يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود. فکرکن... چه زود گذشت اينهمه روز ... هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .......
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است
.......... ..... .... .. بي پاسخ نزدیک آی نزديك آي، تا من سراسر ((من)) شوم. چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. تو به من خنديدي ! و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم ! باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه خانه ما سيب نداشت !!! مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه تا اناری ترکی برمیداشت، ......... اي گياه سبز و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر ین گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت دردمیافزید.یا روزی به اسرار ین اتفاقات ماوراء طبيعی ، ین انعکاس سیهء روح که در حالت یماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟
زندگی رسم خویشاوندی است زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود! لب دریا برویم هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ کار ما شاید اینست٬ که ...
دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود ای آدمیزاد هر کس آرامگاه مرا ویران کند (سنگ نوشته ای از کورش بزرگ در پاسارگاد)
نيست رنگي كه بگويد با من ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما درخواب
چه امیدی به این ساحل، خوشا فریاد زیر آب ساقیا امدن عید مبارک بادت
نوروز باستانی یادگار ارجمند نیاکان مابر شما مبارک باد چو خورشید تابان میان هوا نشسته بر او شاه فرمانروا جهان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شد قره بخت اوی به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج روي تن دل ز کین به نوروز تو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروز روز بزرگان بشادي بياراستند مي و جام و رامشگران خواستند چنين جشن فرخ از آن روزگار بما ماند از آن خسروان يادگار در دوردست خودم تنها نشسته ام. نوسان ها خاک شد و خاک از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت. اوج خودم را گم کرده ام. خداوندا آرامشی عطا فرما آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم ، تغییر دهم. چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی ست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
به سراغ من اگر میآیی بگو تا خبر کنم یاران را فرشی از بوی باران در این شلوغی پر دروغ برایم خورشیدی بیاور
فرهاد صفت در آرزويي شيرين.... دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد
********************************************************
اي عشق به نام نامي تو سوگند.... كآ نداخته اي عقل و خرد را در بند
ديري ست كه در وادي مدهوشانم... مجنون صفتان زنند بر من لبخند
********************************************************
اي عشق زگرماي تو تبدار شدم.... « چون خال رُخت ديدم ، بيمار شدم»
شور تو مرا كشانده تا مرز جنون... مجنون سر ِ كوچه و بازار شدم
********************************************************
در پاي سمند عشق زانو زده ام.... بر بام بلند عشق كوكو زده ام
چون با دل و ديده ام تباني كردم.... پس منطق و عقل را به يك سو زده ام
********************************************************
كوه از سخن عشق به تنگ آمده است.....با تيشه ي عاشقان به جنگ آمده است
پيروز در اين نبرد زيبا عشق است.... صد ناله و فرياد ز سنگ آمده است

زمستان
در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بودم. 
بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست.
بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم
هسته اين بار سياه.
اندوه مرا بچين ، كه رسيده است.
ديري است، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است.
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا مانده ام.
به سرچشمه "ناب" هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و گريه سر دادم.
فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است.
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من است.
صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده هواي فراموشي كند.
ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت.
و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم.
دوست من ، هستي ترس انگيز است.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه نامم.
بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است.
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شويم.
بدر آ، بي خدايي مرا بياگن، محراب بي آغازم شو.

![]()
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود!

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات !!!
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصوده تویی کعبه و بتخانه بهانه
هر در که زدم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی نو
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه
جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه
جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم . ای شمع سحرم
در بزمم نفسی . بنشین تاج سرم . تا از جان گذرم
پا به سرم نه . جان به تنم ده
چون به سر آمد . عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی . رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

اي مظهر رويش
زیستن را آغاز کرده اي,
و بسوي بيکران راهي
که آينده و پايان آن را ميداني
ميروي.
ميروي!
بي آنکه هيچگاه زیستن را از ياد بري.
اما, من!
من چگونه آغاز کنم زیستن را؟!
که در ابتدا و اوان زیستنهايم که
با تبري مواجه گشته ام که برق لبه هاي تيز آن
اميد زیستن و شکوفائي را در من مي براند.
به پايان راهم ميانديشم بي آنکه حتي بدانم
آيا اين راه را پاياني هست يا......
نميدانم.
به اميد فرداها, چشمانم را بر هم ميگذارم.
چشمانم را ميبندم و در روياهايم رسيدن را ميبينم
نه به او که به حبابي بزرگ.
به حبابي همرنگ سياهي شبم.
نميدانم
شايد خواب باشد
شايد خواب ميبينم.
شايد خوابم هشدار تحققي باشد
در جهان بيداريم.
اما ميگويند:
" خواب عاشق هميشه چپ است."

تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
آری شود ولیک به خون جگر شود
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
سرها بر آستانه او خاک در شود
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

هر که باشی و از هر جا که بیایی،
واز آن ِهر زمانی که باشی،
میدانم خواهی آمد،
من کورشم،
که برای پارسیان این کشور پهناور را ساختهام،
پس به این مشت خاک،
که تن مرا پوشانده، رشگ مبر
اهورامزدا او را نابود کند

اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.




چقدر هم تنها!
ای دوست!
ابر را،
باد را،
باران را!
زیر پایت خواهم انداخت
نغمهای همچو شبنم
نو خواهم ساخت
برایم سکوت بیاور
که هیچ فریادی
نیست از آن رساتر!
برایم لبخندی بیاور
که از چهره شهر من گم گشت
که مهر بارد بر این دشت...



